۱۳۹۰/۶/۲۳

شلاق استبداد بر تن سمیه توحیدلو


زندانیان دهه شصت کف پایشان محل تفهیم قانون اساسی بود و اکنون بر روی کمر هم نسل های ما رد خون شلاق استبداد است.

سمیه توحیدلو را با دست و پای بسته روی تخت خواباندند و 50 ضربه شلاق بر تنش نواختند.

لابد پای سمیه را هم با پابند بسته بودند. پابندی که دو حلقه دارد، یکی حلقه وقاحت و دیگری حلقه حقارت استبداد.

وطن ..... خسته از شلاق استبدادی است، مرهم دردش کمی آزادی است

۱۳۹۰/۶/۱۸

درگیری در شهرهای مختلف آذربایجان همچنان ادامه دارد

در یک ساعت گذشته (ساعت یازده شب) خبرهای نگران کننده ای از شهرهای آذربایجان به دستم رسیده। از درگیریهای شدید در تبریز و ارومیه و تبدیل شدن بعضی خیابانهای این دو شهر به منطقه شبیه مناطق جنگی تا گشودن آتش روی مردم در شهرهایی مثل خوی و سلماس .

بیشترین تیراندازیها که متاسفانه حجم زیادی هم دارد مربوط به شهرستان خوی است و همچنان هم ادامه دارد .

این درگیریها بعد از آن آغاز شد که مردم شهرهای آذربایجان بعد از برد تیم فوتبال تراکتور سازی تبریز مقابل استقلال تهران به خیابانها آمدند. ماموران یگان ویژه برای جلوگیری از تجمع مردم اقدام به شلیک گاز اشک آور، تیراندازی هوایی و در برخی شهرها تیراندازی مستقیم نمود.

۱۳۹۰/۶/۱۲

آخرین خبرها از درگیریهای خشونت بار ارومیه

جنگ تمام عیار شهری در ارومیه و تیراندازی مستقیم ماموران به مردم

بازداشت صدها نفر

حداقل سیزده مجروح با گلوله در بیمارستان مطهری ارومیه که حال چهار نفرشان وخیم است، آماری از دیگر بیمارستانها در دست نیست

شاهدان عینی میزان خشونت به کار رفته توسط مامورین را غیرقابل توصیف و حضور مردم را بیش از تظاهرات هفته پیش اعلام کردند

هم اکنون نیروهای بسیج که عمدتا نوجوان و جوانان حداکثر تا 25 سال سن هستند با لوله های پلیکا در دست در خیابانهای ارتش ، امینی ، باکری، خیام ، دانشکده و خیابانهای دیگر شهر مستقر هستند

ده ها نفر از بازداشت شدگان تظاهرات خشونت بار امروز به یکی از ساختمانهای وابسته به بسیج در فلکه مخابرات ابتدای خیابان برق که تا چهارسال پیش یکی از خانه های امن اداره اطلاعات ارومیه بود منتقل شده اند

دقایقی پیش ماموران لباس شخصی با حضور در بیمارستان مجروحانی که حالشان وخیم نبود را به مکانی نامعلوم منتقل کردند . یکی از پرستاران بیمارستان مطهری از انتقال احتمالی این مجروحان به بیمارستان عارفیان که متعلق به سپاه است خبر داد

سپاه پاسداران مسئولیت حفاظت از ساختمان استانداری و صدای و سیمای آذربایجان غربی را در دست دارد و یکساعت پیش حداقل ده دستگاه تویوتا لندکروزهای سیاه رنگ سپاه که بر پشت آنها سلاح دوشکا قرار دارد در محوطه استانداری و صدا و سیما مستقر شده اند

سابقه حضور خودروهای سپاه مجهز به دوشکا به سال 85 در شهرستان نقده در جریان تظاهرات اعتراضی مردم به کاریکاتور روزنامه ایران بازمیگردد که متاسفانه در اثر شلیک گلوله مستقیم به مردم در آن سال توسط این خودروها 13 نفر از اهالی نقده به شهادت رسیدند

۱۳۹۰/۲/۱۲

شعری از عبدالرضا قنبری، معلم محکوم به اعدام برای شاگردانش

عبدالرضا قنبری ، معلم و شاعر محکوم به اعدام که چند روز پس از عاشورای خونین سال 88 بازداشت شد هم اتاقیم در بند 350 بود . تختش بالای تختم بود و در هر بالا و پایین رفتنش انگشتانم میماند زیر پایش . می گفت سعید تو چرا دستت همیشه آویزونه و بیرون از تخت ؟ آدم می ترسه بره بالا و پایین !

روز آزادیم شعر و نامه ای داد که منتشر کنم . گفتم نامه هایش را در دفتر یادگاری ام بنویسد تا احیانا دست زندان بان نیفتد . دفترم را خوب جاسازی کرده بود شهید جعفر کاظمی لابلای وسائلم و شانس آوردم موقع بازرسی خوب نگشتند .

چند روز بعد از آزادی رفتم پاکدشت و چند نفر از شاگردانش را پیدا کردم و سروده استاد را تحویلشان دادم . در پاکدشت ، گرمسار و ایوانکی معلم بود . تبعیدش کرده بودند آنجا و اکنون او در زندان است و منتظر اجرای حکم اعدام . معلم بی گناهی که فقط و فقط بخاطر یک تماس تلفنی محارب شده و محکوم به اعدام !

بازجویش به او گفته بود چه بپذیری و چه نپذیری اتهامت را قرعه به نام تو افتاده است برای اعدام .

امروز روز معلم است و استاد در بند . همسر و دخترش چشم براهش هستند و شاگردانش نیز .

شعر عبدالرضا قنبری به شاگردانش :

" برای ماندن باید نفس کشید "

برای دانش آموزان خوبم ( سمنان-گرمسار-ایوانکی-پاکدشت )

معلم بی گناه : عبدالرضا قنبری

در این روزگار توفانی

که نام دیگر فریاد

خاموشی است

و صداقت ،

دروغ بزرگ

برای ماندن باید نفس کشید

در این روزگار توفانی

که شب از ستارگان می هراسد

و آسمان از شهاب

و قلب ها از عشق

برای ماندن باید نفس کشید

در این روزگار توفانی

برای عشق ،

مهربانی ،

صداقت ،

و ماندن ، باید نفس کشید

آری ، برای ماندن باید نفس کشید

برای ماندن باید نفس کشید

عبدالرضا قنبری


ماجرای گرفتن پسوورد بالاترین و ایمیلم در بازجویی

بازجو یه برگه گذاشت جلوم گفت پسوورد ایمیلهات ، فیس بوک ، توییتر ، بالاترین و هر اکانت دیگه هر جا داری بنویس . منم همشو اشتباه دادم بهشون . تو جلسه بعدی بازجویی یارو می گفت : آقا پورحیدر دیگه دستت رو شده ، به نفعته که همکاری کنی ! پرسیدم چطوری دستم رو شده ؟ گفت : همه ایمیلهاتو چک کردیم ، هرچی فرستاده بودی و برات فرستاده بودن !! تو دلم به بلاهتشون خندیدم خیلی