۱۳۹۰/۱/۱۹

جلسه تو زیر زمین یا جلسه زیر زمینی ؟!


واقعا شعور میخواد تا بعضی ها بفهمن جلسه تو زیر زمین یه ساختمون با جلسات زیر زمینی فرق داره !

ابراهیم یزدی تو یه به اصطلاح مصاحبه با ایرنا گفته در جلساتی که در " زیرزمین " حزب مشارکت برگزار می شد شرکت کردم . ایرنا هم میان تیتر اینجوری زده : جلسات " زیرزمینی " حزب مشارکت !

خاطره ای با حسنی امام جمعه ارومیه



امروز رییس دولت کودتا نشان شجاعت به غلامرضا حسنی امام جمعه ارومیه اعطا کرد . قبل از آمدنم به تهران چند سالی در ارومیه کار خبری می کردم و حسنی پای ثابت خبرهایم بود . چه خبرهای نماز جمعه و چه گفتگوهای اختصاصی ام با او .

چند باری هم به خانه اش رفته ام برای مصاحبه . انسان جالبی است در نوع خودش و اینکه بر خلاف آنچه که گفته می شود در ارومیه از محبوبیت نسبتا خوبی هم برخوردار است و تصویری که از او در خارج از این شهر ارائه می شود متفاوت از آن چیزی است که در اذهان مردم ترک ارومیه و نه کردهای ساکن در این شهر نقش بسته است . چند روز دیگر در یادداشتی درباره غلامرضا حسنی و پیشینه و حالش بیشتر خواهم نوشت .

خاطره های زیادی که عمدتا برای خودم جالب هستند از حسنی دارم . اگر با خواندن خبر امروز درباره حسنی احتمالا ناخودآگاه خندیدید با خواندن این خاطره شادی و خنده تان را تکمیل کنید :)

روزنامه صبح امروز و چند روزنامه دیگر شنبه هر هفته اظهارات حسنی در نماز جمعه ارومیه را منتشر می کرد . هر هفته با همکاران به نماز جمعه می رفتیم ، هر کدام از خبرنگاران را با لقبی مورد خطاب قرار می داد و به من هم می گفت " باطری قلمی "

خطبه ها که تمام می شد سریع از مصلی خارج می شدیم برای تنظیم و ارسال خبر و حسنی پشت بلندگو می گفت : " باطری قلمی واستا نمازتو بخون بعد برو حرفای منو سر و تهشو بزن بفرست برای روزنامتون "

یکبار نمیدانم چه کاری داشتم که نرسیدم برم نماز جمعه . ساعت سه ظهر بود که از روزنامه تماس گرفتند و سراغ خطبه ها را گرفتند . منم گفتم الان می فرستم خبرشو .

حرفهای حسنی هر هفته تکراری بود و تقریبا دو سومش به ناسزا گفتن به این و آن می گذشت . یک خطبه از خودم تنظیم کردم با چاشنی چندتا فحش به بیل کلینتون ، سعید حجاریان ، خاتمی و .... فرستادم . روزنامه هم روز شنبه در صفحه اول خبر را کار کرد . معمولا شنبه ها در خیلی از شهرهای ایران روزنامه هایی که خطبه های حسنی را چاپ می کردند تا ظهر بیشتر در کیوسکها نمی ماند .

شنبه ظهر از دفتر حسنی تماس گرفتند و گفتند حسنی میخواهد شما را ببیند . رفتم خانه اش ، اول گیر داد که چرا ریش و سیبیلم را با تیغ زده ام بعد هم گفت چرا خبرنگاران اینقدر تحریف میکنیم حرفهایش را . فهمیدم منظورش خبر امروز است درباره خطبه هایش . بی خبر از همه چیز گفتم : " حاج آقا اول اینکه همه حرفهای شما را کامل نمی شود چاپ کرد چون روزنامه را توقیف میکنن دوم اینکه چون تو حرفهاتون از این شاخه به اون شاخه زیاد می پرید موقع تنظیم کردن درست از آب در نمیاد تو خبر بخاطر همین فکر می کنید تحریف میشه .

زل زد تو چشمام ، کلتش را که همیشه در دستش است چرخاند و گفت : " آخه باطری قلمی این حرفهایی که از من امروز چاپ کردید از کجات در آوردی ؟ نماز دیروز را که من نخوندم اصلا ، دیروز امام جمعه یکی دیگه بود !! "

خودم را جمع و جور کردم گفتم : "راست میگی حاجی ؟ روزنامه را اصلا ندیدم امروز ، دیروز هم من خبر نفرستادم . احتمالا خطبه های قبلی تان را از آرشیو دوباره منتشر کردن اشتباها "

باور کرد . از یک رفتار حسنی خوشم میاد اون هم اینکه در نماز جمعه به روزنامه ها هرچقدر دلش میخواهد ناسزا می گوید اما اصلا یکبار هم شکایتی از هیچ روزنامه ای نکرده است .

گفتگویی با حسنی انجام داده بودم برای مجله چلچراغ . متن کامل و بدون سانسورش را در وبلاگم گذاشته بودم اما بلاگفا چون دسترسی به مدیریت وبلاگم را به توصیه برادران آنهم بعد از فیلتر کردن مسدود کرده بود نتوانستم لینکش را از وبلاگ خودم بذارم . اما در این لینک میتوانید آن مصاحبه را بخوانید آنهم همراه با قسمتهای سانسور شده اش

http://web-award.blogspot.com/2007/04/blog-post.html

یادگاریهایم از بند 350 اوین - عبدالرضا قنبری


عبدالرضا قنبری معلمی شریف و دوستی نازنین که در بیدادگاه صلواتی به اعدام محکوم شده است در اتاق سه یند 350 اوین هم اتاقم بود . تختش بالای تخت من بود و این نزدیکی تختهایمان به دوستی من و او عمقی بیشتر داده بود .

در اتاق او را " استاد " صدا می زدیم . معلم ادبیات بود و دستی هم در شعر داشت . سه روز بعد از عاشورای خونین سال گذشته استاد را در کلاس درس آنهم در مقابل دیدگان شاگردانش بازداشت کردند . یکی از جالبترین پرونده های زندانیان سیاسی حوادث پس از انتخابات پرونده عبدالرضا قنبری است که متاسفانه کمتر به آن پرداخته شده است و در بی خبری و گمنامی این روزها در انتظار اجرای حکم اعدامش به سر می برد .

تنها اتهام قنبری یک تماس تلفنی و دریافت ایمیل های ناخواسته از سوی تلوزیون یکی از گروههای اپوزیسیون خارج از کشور است . مکالمه ای تلفنی در روز عاشورا که کمتر از یک دقیقه طول کشید و همین کافی بود تا او را به اتهام محاربه بازداشت و در بیدادگاه فرمایشی به ریاست قاضی صلواتی محاکمه و به اعدام محکومش کنند .

استاد به نقل از بازجوییش اینگونه برایم تعریف می کرد : " بازجو می گفت چه اتهامت را بپذیری و چه رد کنی قرعه به نامت افتاده است و باید اعدام شوی تا عبرتی برای دیگران باشی "

استاد روز عاشورا همراه با دخترش در یکی از خیابانهای تهران حضوری چند دقیقه ای آنهم نه با قصد شرکت در تجمع که اگر غیر از این بود با دختر نوجوانش در تظاهرات آنروز شرکت نمی کرد حضور داشت و آن تماس ناخواسته تلفنی از تلوزیون سیمای آزادی که از او خواستند گزارشی از وضعیت خیابانهای تهران ارائه دهد .

از روز دستگیری تا انجام بازجویی ها و صدور حکم برای قنبری فقط 23 روز طول کشید . استاد به نقل از بازجویش علت این همه عجله در صدور حکم را تلاش برای اعدام آنها در آستانه 22 بهمن پارسال عنوان می کرد اما بنا به دلایلی اجرای حکم اعدام او و تعدادی دیگراز هم اتاقی هایمان همچون شهید جعفر کاظمی و محمد حاج آقایی در آن ایام انجام نشد .

استاد خیلی کم حرف می زد و همیشه روی تخت خود مشغول نوشتن . اهل مازندران است و صدای خوبی هم دارد ، روزهای شنبه در جلسه اتاقی برایمان میخواند با لهجه مازنی . هروقت از تختش بالا می رفت یا پایین می آمد انگشتان دست یا شانه ام میماند زیر پایش . ممی گفت تقصیر خودته که نصفه بدنت بیرون از تخته !

احکام اعدام زندانیان سیاسی معمولا روزهای دو شنبه انجام می شود . به همین خاطر استاد و دیگر دوستانی که حکم اعدام دارند روز شنبه و یکشنبه گوش به بلندگوی بند میسپارند تا شاید اسمشان خوانده شود تا شاید اسمشان خوانده شود برای انتقال به انفرادی و بعد هم اعدام . استاد شنبه ها که می گذشت میگفت :" این هفته هم زنده ماندیم " . و روزها از پی روزها می گذشت و این انتظار برای تمام شدن شنبه و یکشنبه های آزار دهنده اما تمامی ندارد .

روزی که آزاد می شدم همدیگر را در آغوش گرفتیم ، جلوی گریه ام را نتوانستم بگیرم ، گفتم استاد بزودی همدیگر را در آزادی خواهیم دید و به این باور دارم . او نیز امیدوار بود و گفت فقط دعا کن اعدامم نکنند تا بار دیگر همدیگر را ببینیم . عبدالرضا قنبری در دفتر یادگاری ام برایم شعری نوشت :

تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته

رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد

زبیداد فزون آهنگری گمنام و زحمتکش

علم دار علم چون کاوه حداد می گردد

دلم از این خرابی ها بود خوش زآن که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

ز ویرانی این اوضاع هستم مطمئن ز آن روز

که بنیان جفا و جور بی بنیاد می گردد

..................................................

به امید دیدار در آزادی که دور نیست – عبدالرضا قنبری

اوین بند 350 – 18/8/89

اشعار و سرودهای بند 350 اوین


از امروز دفتری از مجموعه اشعار و سرودهایی که در بند 350 اوین جمع آوری کرده ام را در صفحه فیس بوکم به اشتراک میگذارم . شعرها و سرودهای این مجموعه را با دوستانم در بند 350 بصورت دسته جمعی یا انفرادی می خواندیم .

هرچند روز یکبار به بهانه تولد یا آزادی هریک از دوستان در اتاق چهار دور هم جمع می شدیم به تعریف کردن خاطره و خواندن شعر و سرود دسته جمعی . دور هم جمع شدن البته همیشه با مخالفت مسئولان بند مواجه می شد بویژه آخر برنامه همه دست به دست هم سرودی می خواندیم . از دوربینهای مدار بسته وقتی می دیدند پیغام یا بقول خودشان دستور پایان برنامه را می دادند .

در هواخوری وقتی دوستی شعری با خود زمزمه میکرد یا در چراغخانه (آشپزخانه) وقتی عزیزی شعری می خواند ، زود دفترم را میاوردم و شعرش را مینوشتم . بعضی وقتها هم چند نفری از ساکنان یک اتاق شعری را باهم می خواندند که سعی کردم همه اینها را در مجموعه ای جمع آوری کنم .

اولین برگ این دفتر سرودی است که علاقه ویژه ای به آن دارم و روزی نیست که دهها بار آنرا چه در زندان و چه این روزها که در زندانی بزرگتر هستم با خودم زمزمه نکنم .

شنبه ها و چهارشنبه ها در جلسه اتاقی مان هدی صابر با صدای خوشش برایمان شعری میخواند . عبدالرضا قنبری معلم محکوم به اعدام هم با لهجه مازنی برایمان میخواند و دست آخر من ، مرحوم محسن دکمه چی و حامد یازرلو این سرود را سه نفری برای هم اتاقیهایمان میخواندیم .

ایکاش امکانش بود تا این سرود و مابقی را که در این آلبوم خواهم گذاشت با همان ضرباهنگی که میخواندیم بشود منتشر کرد .

این سرود را تقدیم میکنم به روح مرحوم محسن دکمه چی عزیز و شرافت و ایستادگی دوست نازنینم حامد یازرلو که اکنون در بند است .

پاییز آمد در میان درختی / لانه کرده کبوتر / از تراوش باران می گریزد

خورشید از غم / با تمام غرورش / پشت ابر سیاهی / عاشقانه به گریه مینشیند

من با قلبی به سپیدی روز / با امید بهاران / میروم به گلستان / همچو عطر اقاقی / لابلای درختان می نشینم

( باشد روزی به بوی بهاران / روی دامن صحرا / لاله میروید )

شعر هستی بر زبانم جاری / پرتوانم آری / می روم در کوه و دشت و صحرا

ره پیمای قله ها هستم من / راه خود در طوفان / در کنار یاران / می نوردم

در کوهستان / یا کویر تشنه / یا که در جنگلها / رهنوردی شاد و پر امیدم

دارم امید / که دهد سختی کوهستان / بر روان و جانم / پای این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی که رسد / شعر هستی بر لب / جان نهاده بر کف / راه انسانها در نوردم

شعر هستی بودن و کوشیدن / رفتن و پیوستن / از کژی بگسستن / جان فدا کردن / در راه خلق است

مردی گمنام در دل کوهستان / همره توفانها / ره بسوی قله می سپارد

بر پشت او کوله بار لاله / لاله های رنگین / لاله های قرمز / می درخشد

سحرگاهان لاله ها می روید / دشمن خلق ما / از صدای لاله می هراسد

دادستان گفت قرار نیست همه با اعدام بمیرند


" دادستان گفت قرار نیست همه زندانیان با اعدام بمیرند " گفتگویم با رادیو دویچه وله آلمان درباره اظهارات دادستان تهران در ملاقاتی که با او داشتم

نه قرمز نه آبی . رنگ چمن عشق است


امروز فوتباله . یکی قرمزه یکی هم آبی اما من طرفدار رنگ اون چمن هستم که داره زیر دست و پا له میشه !

تو بند موقع فوتبال همیشه محمد صدیق کبودوند غر میزد می گفت : " مارکس اشتباه می کرد ، دین افیون توده ها نیست این فوتباله که افیون توده هاست !

خاطره ای با محسن دکمه چی در زندان


تق.تق .تق. سعید پاشو یه لقمه نون و پنیر درست کن مردم از گشنگی .... دوازده شب به بعد وقتی تو اتاق همه میخوابیدن عمو محسن دکمه چی که تخت پایینی من بود میزد زیر تختم ، یه لقمه نون و پنیر با خرما براش درست میکردم . مینشستیم تو راهرو بند رو نیمکت و از درد ناله میکرد .

امروز ظهر به همسر جعفر کاظمی زنگ زدم برای احوالپرسی . گفت سعید جان عمو محسن هم رفت پیش جعفر :( باورم نمی شد . نتوانستم جلوی خودم را بگیرم . تو خیابون زار زار عین بچه ها اشک میریختم . محسن دکمه چی از گلی دوست داشتنی بود تو گلدون پر از گلهای خوشبوی بند 350

از اواسط آبان بود که دردش شروع شد . شبها از درد خوابش نمیبرد ، اولش فکر میکردیم ناراحتی معده داره ، نه غذای زندان و نه غذایی که خودمون درست میکردیم نمیتونست بخوره اما وقتی میرزا قاسمی درست میکردم برای اتاق میگفت " جهنم الضرر ، از این نمیشه گذشت "

دو تا برادر عراقی تو بند 350 پیشمون بودن که اتهامشون جاسوسی بود . یکی از این دو برادر پزشک بود . هروقت عمو محسن دردش شروع میشد می رفتم صداش میکردم که دکتر فرجی بیا باز عمو درد داره . دکتر می گفت اینجوری نمیشه باید حتما به بهداری منتقلش کرد . شما میگید معده درد داره اما این علائم زخم معده نیست و حتما باید آزمایش بشه ...

تقریبا هر دوشب مرحوم جعفر کاظمی که مسئول اتاقمون بود میبردش بهداری ، اما به نیم ساعت نمی کشید برمیگردوندنش بند . دکتر بهداری می گفت : " این چیزیش نیست و داره فیلم بازی می کنه ! برگردونیدش بند و دیگه نیاریدش "

هر روز که می گذشت رنگ رخسار عمو محسن به زردی میرفت . چیزی هم که نمیتونست بخوره بخاطر همین در حال کم کردن وزن بود و این اواخر به پنجاه کیلو رسیده بود. درخواستها و اعتراض ماهم برای انتقالش به بیمارستان بی نتیجه بود . زجر میکشید و درد اما روحیشو از دست نداده بود . هیچ کس تو اتاق حتی دکتر فرجی هم فکرشو نمیکرد عمو محسن دوست داشتنی و نازنین سرطان داشته باشه اون هم از نوع بدخیم .

محسن دکمه چی از بازاریهای معروف تهران بود . به خانواده زندانیان سیاسی کمک مالی می کرد و به همین خاطر هم دستگیر شد . تو بیدادگاه ، صلواتی بهش 10 سال حکم زندان داد و تبعید به زندان رجایی شهر . سال 60 تا 69 هم تو زندان بود محسن دکمه چی .

نامردهای خدانشناس با همون وضعیت وخیم جسمی که داشت حکم تبعیدشو اجرا کردن . باز دلمون خوش بود به تزریق آرامبخش تو بهداری اوین اما وقتی بردنش رجایی شهر دیگه مطمئن بودیم از آرامبخش هم خبری نیست و عمو محسن باید بیشتر درد بکشه .

رجایی شهر که رفت حالش هر روز بدتر می شد . زندانیان سیاسی اونجا تهدید کردن اگه به وضعیتش رسیدگی نشه اعتصاب غذا میکنن . حال عمو محسن که وخیم تر شد بالاخره مجبور شدن منتقلش کنن به بیمارستان . با دست و بند و پابند بستنش به تخت . چند روزی تو بیمارستان بود که دکترا گفتن با این وضع که دست و پاش به تخت بسته شده نمیتونن به شیمی درمانی که خیلی هم انجامش دیر شده اقدام کنن .

بی وجدانهای وزارت اطلاعات و دادستانی هم گفتن همینه که هست ، اصلا بی خیال ادامه درمان ببریدش زندان تا جون بکنه . نذاشتن بهش رسیدگی کنن تو بیمارستان و برش گردوندن زندان .

وقتی خیالشون راحت شد که دیگه چند روز بیشتر زنده نمیمونه به خانوادش گفتن ببردیدش بیمارستان . اما دیگه کار از کار گذشته بود . دو سه روزی بیمارستان بود تا اینکه عمو محسن هم رفت . رفت پیش جعفر و حاج ممد و بقیه دوستانش .

همسر محسن دگمه چی چند ساعت قبل از فوت شوهرش تو بیمارستان اونم در حضور ماموران امنیتی چند دقیقه ای تونسته بود با یارش حرف بزنه . برمیگرده خونه که یکی دو ساعت بعد از بیمارستان خبر فوت همسرشو بهش میدن .

فردا هم احتمالا اجازه تشیع جنازه و برگزاری مراسم نمیدن به خانواده این عزیز نازنین و با شرف که محبوب همه اسرای آزاده بند 350 بود .

حالم اصلا خوب نیست . دلم گرفته خیلی ، عصبانی هم هستم . اگه این مطلب زیاد منسجم نبود به بزرگی خودتون ببخشید

عمو محسن نازنین و عزیز ، همیشه به یاد مهربونیهات بودم و امیدوار که تو آزادی ببینمت اما الان باید آرزو کنم که تو خوابم ببینمت . بیا به خوابم عمو :(((

پایان دیکتاتورها


چند سالی می شود که دیکتاتورها قبل از مرگشان و در اوج قدرت به پایان می رسند . صدام حسین ، بن علی ، حسنی مبارک . معمر قذافی ، بشار اسد و چندتای دیگر

آخرین حرفهای جعفر کاظمی و حاج ممد به هم بندیانشان


چند روز قبل از اعدامشان به بهانه اعزام به بهداری جعفر کاظمی و محمد حاج آقایی را از دوستانشان جدا کردند . بردند پای چوبه دار ، طناب به گردنشان انداختند. قرار نبود اعدامشان کنند اما با این کار می خواستند آنها را تحت فشار قرار دهند تا شاید بتوانند توبه نامه یا درخواست عفو یا مصاحبه ای تلوزیونی از آنها بگیرند اما نتوانستند .

جعفر و حاج ممد هم اتاقی ام بودند و جعفر بهترین دوستم در زندان . اختلاف دیدگاهمان نتوانست از عمق دوستی مان بکاهد . یادش بخیر با حاج ممد و جعفر و چند نفر دیگر از دوستان قرار گذاشته بودیم موقع آزادی دسته جمعی یکی از تالارهای تهران را اجاره کنیم برای جشن پیروزی و همه هم اتاقیها و هم بندیهایمان را دعوت کنیم به آن جشن :((

کمتر از ده روز گذشت از صحنه سازی برای اعدام آنها اما این دو عزیز پاسخشان به بازجویان " نه " بود . بازجویانی که در طول ماهها شکنجه و فشار در انفرادی نتواسته بودند آنها را وادار به نشستن مقابل دوربین و اعتراف گیری کنند این بار میخواستند با انداختن طناب دار به گردن آنها به مقصودشان برسند اما نتوانستند .

سوم دی از بلندگوهای بند نام جعفر و حاج ممد خوانده شد . همه دوستان بند 350 نگران و ناراحت شدند و بعضی عصبانی اما این دو مقاوم و استوار شروع کردند به خداحافظی از هم بندیانشان . همه جمع شدند در سالن پایین برای بدرقه جعفر و حاج ممد .

نه دلشان لرزید و نه پایشان . استوار و محکم بودند . رسیدند روی پله های معروف بند . پله هایی که وقتی کسی آزاد یا تبعید می شود بعد از خداحافظی از دوستان روی آن پله های می ایستد و برای آخرین بار با دوستانش خداحافظی میکند .

جعفر و حاج ممد روی پله ها ایستاند . رو کردند به هم بندیانشان . حاج ممد گفت : کسی حق ندارد پشت سر ما گریه کند ، هروقت خواستید یادی از من بکنید " مرغ سحر " را زمزمه کنید . بغض خیلی ها ترکید و گریه ها شروع شد و همه مرغ سحر خواندند .

جعفر هم گفت : " امیدوارم ما آخرین نفراتی باشیم که برای آزادی کشورمان هزینه می شویم

بعد هر دو که بخاطر کارهایی که در بند انجام می دادند محبوب هم بندیانشان بودند برای دوستان دست تکان دادند و از در بند خارج شدند . آنروز بند 350 حال و هوای خاصی داشت .

صبح دوشنبه اعدامشان کردند . دوشنبه ها روز ملاقات اسرای بند 350 با خانواده هایشان است و من و جعفر همیشه در سری اول ملاقات بودیم . تلفنهای بند را ماه هاست که قطع کرده اند و جعفر و حاج ممد نتوانستند برای آخرین بار با خانواده خود حتی تلفنی وداع کنند . صبح دوشنبه همسر جعفر بدون اطلاع از اجرای حکم ناجوانمردانه جعفر در صبح همان روز به سالن ملاقات می آید . مسئولین سالن ملاقات هم اطلاع از اعدام جعفر نداشتند و به همسرش برگه ملاقات می دهند. اما به سالنی که محل ملاقات با خانواده ها است راهش ندادند و گفتند چرا اومدی ملاقات همسرت چند ساعت پیش اعدام شده ! :(( سالن ملاقات آنروز سراسر غم بود و اندوه و همه گریه می کردند

روحشان شاد ، یادشان گرامی


کاش ماهان محمدی عزیز هم امسال میومد مرخصی . بقول بچه ها، ماهان از ستونهای بند 350 اوینه . شش ساله که تو زندانه بدون حتی یک روز مرخصی که چهارسالش را هم ممنوع الملاقات بود . ماهان یکی از مقاوم ترین و با شرفترین زندانیان سیاسی تو ایرانه با یازده سال و نیم حکم زندان که از یکماه پیش وارد هفتمین سال اسارتش شده . برادر ماهان سرمربی تیم ملی کشتی آزاد ایرانه