دوست نازنینی در زندان که خود از فرماندهان جنگ بود مقایسه جالبی داشت بین جبهه و زندان . میگفت : " بند 350 اوین از خیلی جهات با جبهه شباهت داره . بچه های زندان و جبهه برای اعتقاد و آرمانهایشان خود را به خطر انداخته و حتی حاضرند از جانشان نیز بگذرند " . البته میگفت فضای عقلانیت و خرد حاکم بر زندان به فضای احساسی جبهه میچربد .
۱۳۹۰/۱/۱۹
ضرب و شتم در بازجویی بخاطر پسورد ایمیل
دوستی تعریف می کرد در یکی از جلسات بازجویی از او پسوورد ایمیل و سایر اکانتهایش را خواستند . او هم مقاومت کرده و نمیداد تا اینکه پس از ضرب و شتم و کتک اساسی ناچار شد پسوورد ایمیلش را در اختیار بازجوهایش قرار دهد .
بعد از ارائه پسوورد بار دیگر و این بار مفصل تر مورد ضرب و شتم واقع شد . پسووردش ناسزایی رکیک بود به خامنه ای
میگفت اگه میدونستم قراره بخاطر پسووردم کتک بخورم همان بار اول که خواستند میدادم تا مجبور نشوم دوبار کتک بخورم
داستان اعتراف علیه مهدی هاشمی در بازجویی
سر به سر گذاشتن بازجوها گرچه برخی اوقات آخر و عاقبت خوشی بهمراه نداشت اما گاهی نیاز بود که واقعا حال اساسی از بازجوها بگیری . دست انداختنشان هم که لذت بخش بود برخی اوقات حتی اگر منجر به درد قسمتی از سر و صورت می شد :))
یکی از دوستان هم بندم در 350 خاطره خیلی جالبی داشت از دست انداختن بازجویش که البته به پاره شدن پرده گوشش منجر شد که بنظر خودش به انجامش می ارزید .
این دوستمان تعریف می کرد که در یکی از جلسات بازجویی اش از او می پرسند که آیا مهدی هاشمی را می شناسد یا نه ؟ جواب مثبت دوستم به بازجویش به این پرسش بازجو منجر می شود که آیا حاضری درباره مهدی هاشمی برایمان مطالبی بنویسی ؟ بازهم این دوستمان پاسخش مثبت بود .
بازجو از اینکه بدون دردسر توانسته متهمش را وادار به نوشتن علیه مهدی هاشمی کند خوشحال بود و نیشش تا بناگوشش باز شده بود . دستور می دهد تا چایی بیاورند . روی برگه بازجویی می نویسد : " درباره مهدی هاشمی هرچه میدانید بنویسید "
دوستم میگفت برگه را گذاشت جلوی دستم و گفت : " لطفا تا من بر میگردم هم چایی ات را بخور و هم هرچه می دانی درباره مهدی هاشمی بنویس "
دوستم در برگه بازجویی درباره مهدی هاشمی اینگونه نوشت : " مهدی هاشمی را می شناسم . او هنرپیشه بسیار خوبی است ، در سریال " سلطان و شبان " به خوبی نقش " سلطان " را ایفا کرده بود و از پس نقشش در سریال " دکتر قریب " هم بخوبی بر آمده !! "
بازجو دقایقی بعد برگشت . برگه را گرفت و خواند . چشمانش گرد شده بود و خشم از سر و رویش می بارید . نگاهی چپ به دوستم کرد ، برگه را به صورتش زد و چند سیلی محکم هم پشت بندش . ضرباتی که تا چندین ماه باعث اختلال در شنوایی گوش راستش شد .
شیاف ولایت !
هطاب به بازجو : آقای خامنه ای دساگیر شده ؟!
در بند 350 هرچند روز یکبار به بهانه ای در اتاق چهار دور هم جمع می شدیم . خاطره تعریف میکردیم و دو سه نفر هم میخواندند برایمان و دست آخر اگر از افسر نگهبانی که با دوربین همیشه نظاره گر اتاقها بودند برای پایان دادن مراسم پیغامی نمی آمد با خواندن سرود دسته جمعی قبل از شروع نظافت شب مراسم را تمام میکردیم .
تعریف کردن خاطره یکی از جذابترین بخشهای مراسم هایمان بود . از امروز علاوه بر خاطرات خودم ، خاطرات هم بندانم را که در آن جمع تعریف می کردند بدون ذکر نام منتشر می کنم . خاطراتی که بیشتر شیرین بودند تا تلخ . گرچه خیلی از خاطرات زندانیان که خوش و شیرین بنظر می رسد در زمان وقوعش که اغلب در انفرادی یا در شرایط سخت اتفاق افتاده برای راوی تلخ بود و بعدها به خاطره ای خوش تبدیل شده است .
در مراسم تولد یکی از دوستان در اتاق چهار نزدیک صد نفر دور هم جمع شده بودیم . نوبت تعریف کردن خاطره بود . یکی از مبارزان قدیمی و خوشنام هم بندی خاطره ای جالب تعریف کرد .
قبل از تعریف کردن خاطره بد نیست یکی از شگردهای بازجویان را توضیح دهم که برای ترسیم کردن فضای زمان وقوع این اتفاق که بعدها به خاطره ای شیرین برای این دوستمان تبدیل شد بازگو کنم . شگردی که برای خیلی از زندانیان آشنا و البته روشی کاملا نخ نما است !
معمولا در جلسات بازجویی برای خالی کردن دل زندانی یا القا خبر و مطلبی دروغ به او ، دو بازجو در فاصله ای تقریبا دو سه متری از زندانی که با چشم بند رو به دیوار روی صندلی نشسته است مطالبی را باهم به آرامی پچ پچ میکنند طوریکه زندانی تصور کند که این دو بازجو مطالبی را بهم میگویند که او نباید بشنود اما آنها به عمد فاصله یا اندازه صدایشان طوری است که زندانی می شنود . چون در این صورت برخی از زندانیان ناخواسته فریب این ترفند را می خورند و به صحت حرفهایی که مثلا طوری گفته می شود که او نشنود اعتماد می کند !
ای ترفند بازجویان و فضای اتاق بازجویی را در ذهن داشته باشید و خاطره این زندانی با تجربه را آنگونه که خودش تعریف می کرد بخوانید :
"در یکی از جلسات بازجویی دو بازجو پشت سرم ایستادند و در گوش هم پچ پچ می کردند و یکی به دیگری میگفت " حاجی خبر داری میر حسین هم بازداشت شد ! کروبی را هم تو خونش گرفتن . قراره تا آخر شب هاشمی هم بازداشت بشه "
دوستمان گفت : " همان لحظه سرم را برگرداندم رو به بازجوها و مثل خودشان با صدایی آرام پرسیدم " آقای خامنه ای چطور ؟ هنوز دستگیر نشدن ؟! "
این دو بازجو در صدد القا این موضوع بودند که همه چیز تمام شده و سران جنبش هم بازداشت شده اند اما حرکت جسورانه دوستمان که از مبارزان خوشنام که سابقه بارها زندانی شدن نیز دارد چنان حالی از آن دو بازجو گرفت که میگفت تا چند دقیقه نمیدانستند چه جوابی بدهند و بعد هم جلسه بازجویی نیمه کاره تمام شد .
مهاجرانی و تحمل نظر مخالف
کاری به درستی اظهارت اخیر مهاجرانی درباره رنگ زندگی اقتصادی رهبر ایران ندارم که میتواند حقیقت باشد یا نه ، اما واکنشها به این سخنان او محک خوبی بود برای سنجش " تحمل "شنیدن صدای نه یک مخالف بلکه کسی که تا همین دیروز او را یار " شیخ و میرمان " می خواندیمش اما امروز به صرف بیان دیدگاهش تکفیرش می کنیم
دامان خونین آقا
شاید مهاجرانی راست بگوید و هیچ نقطه خاکستری در زندگی اقتصادی آقا نباشد اما یک چیز را خوب میدانم و مطمئنم ، دامانش پر است از لکه های قرمز رنگ از خون هموطنانم
دلشوره تجاوز در اوین
شانزده بهمن پارسال در اولین بازداشتم بعد از اینکه نیمه های شب سه ساعت خانه را زیر و رو کردند قبل از انتقالم به اوین با سربازان گمنام سوار بر زانتیا رفتیم پارکینگ ترمینال آرژانتین . یک کتک مفصل داخل ماشین در حالیکه دستبند به دستم بود نوش جان کردم ، دلیلش را پرسیدم گفتند : " این کتک برای زبون درازیهای خانمت تو خونه بود ! "
بعد از صرف سیلی ، مشت و قنداق کلت نزدیک صبح بود که بردن اوین . چشم بند زد و سرم را کرد میان پاهایم . در بزرگ اوین باز شد و با ماشین رفتیم داخل . داخل یک سالن دو سه ساعتی با چشم بند روی یک صندلی نشستم . انتظار کشنده ای بود تا اینکه یکی دستم را گرفت و از پله ها رفتیم بالا برای معاینه توسط پزشک . بعد از معینه پزشکی همان آدم که چاق هم بود به یک اتاق نسبتا بزرگ اما کاملا خالی هدایتم کرد .
" چشم بندتو بردار و تا برمیگردم هرچی لباس داری دربیار و کاملا لخت شو " پرسیدم چرا و پاسخ داد : " هیچی نپرس فقط لخت شو و هیچی تنت نباشه ، لخت لخت ! "
چاق بد ترکیب رفت از اتاق بیرون و من موندم با فکرهایی که مثل خوره افتاد به جونم . راستش کمی نگران شدم و ترسیدم . با خودم گفتم ، ای نامردا هنوز نیومده میخوان تجاوز کنن ، همین اول کار میخوان زهر چشم بگیرن . بدتر از همه انتظار تقریبا یکساعته تو اون اتاق لعنتی که واقعا زجرآور بود . با خودم فکر می کردم الان در باز بشه چند نفر میان تو برای تجاوز ؟ با باتوم یا با شیشه نوشابه ؟ چه واکنشی باید نشون بدم ؟
یکساعت گذشت و دوباره اون چاق بدترکیب اومد : " تو چرا هنوز لخت نشدی . زود باش بینم بکن لباساتو " تپش قلبم رفت بالا و عین گنجشک تالاپ تولوپ میزد . نگاهی مظلومانه و از سر شرم به یارو کردم و آروم پرسیدم : " هنوز نیومده ؟ همین اول کار ؟ "
پرسید : " چی هنوز نیومده و اول کار ؟ " . گفتم : " والله شنیده بودیم یه کارایی میکنن اما نه همین اول کار و نه تو اوین . تو کهریزک شنیده بودیم اما تو اوین نه اونم تو بند سیاسی و با یه روزنامه نگار که احتمال داره بعد از آزادی بگه و بنویسه "
بلند بلند یه بند میخندید با اون قیافه کریهش . گفت : " نترس بابا کاریت نداریم . لخت شو باید بازرسی بشی و باید لباس جدید بهت بدیم "
گفتم مرد حسابی همون اول میگفتی یکساعته دارم فکرای ناجور میکنم و اعصابم بهم ریخت . یه دست لباس آبی رنگ که متمایز از لباس بقیه زندانیهای اوین بود بهم داد با یک حوله ، مسواک ، خمیر دندان و یک جفت دمپایی و بعد هم سوار بر یک پژو بردن بند 240 اتاق 24
بابا برقی در زندان !
یادتونه پارسال یه طرحی اجرا کردیم برای ایجاد خاموشی . همون طرح که سر ساعت مشخص اطو و همه لوازم برقی را باید میزدیم تو برق . با طراح این طرح تو بند 350 باهم بودیم . برای ایده ای که داده بود بهش سه سال زندان داده بودن . بهش میگفتیم " بابا برقی "
می گفت اگه فقط تهرانیها این طرحی که داده بود درست اجرا کنن پدر نیروگاههای برق در میاد
وقتی در انفرادی سوزن ته گرد قورت دادم !
یکماهی می شد که در سلول 24 بند 240 بودم . در این یکماه که بهمن پارسال بود فقط یکبار آنهم دو دقیقه اجازه دادند با خانواده تماس بگیرم و دیگه نه تماسی و نه ملاقاتی . باید هرطوری بود تماسی با خانواده می گرفتم . نقشه های زیادی از سر گذراندم ، چند بار بخاطر بیماری قلبی ام به بهداری بند منتقل شده بودم . امکانات بهداری خیلی اولیه بود و اگر کسی با مشکلی جدی مواجه می شد چاره ای نداشتند جر انتقالش به بیمارستان .
باید کاری می کردم تا به بیمارستان منتقلم کنند ، آنجا شاید میتوانستم تماسی با خانواده بگیرم یا از پزشک و پرستاران بخواهم تماسی بگیرند . انتقال به بیمارستان حسن دیگری هم داشت ، حتی برای چند ساعت هم که شده میتوانستم از انفرادی خارج شوم ، آدمهایی جز بازجویان و زندانبان ببینم و مهمتر از همه شاید میتوانستم خبری از دنیای بیرون بگیرم . دوست داشتم بدانم روز 22 بهمن چه اتفاقی افتاده است .
در یکی از جلسات بازجویی سوزن ته گردی زیر صندلی افتاده بود ، سوزن را وقتی بازجو از اتاق خارج شده بود برداشتم . بازجویی تمام شد و به سلولم برگشتم . دو روز فکر کردم که با آن سوزن ته گرد چه کاری میتوانم بکنم . تصمیمم را گرفته بودم و باید هرطور که شده کاری میکردم با انتقال به بیمارستان هم راهی برای تماس با خانواده پیدا کنم و هم خبری از بیرون بگیرم .
دو روز فکر کردم و بالاخره نقشه ای کشیدم :)) باید کاری میکردم در ساعتی به بیمارستان منتقلم کنند که تقریبا زمان شلوغی باشد در بیمارستان، مثلا صبح یا ظهر .
ساعت 10 صبح بود کلید را زدم تا چراغ بیرون سلول روشن شود و زندانبان به سراغم بیاید . میگفتند حق ندارید در بزنید و اگر کاری داشتید باید چراغ بالای در را روشن کنید تا زندانبان شاید ببیند و به سراغتان بیاید .
چراغ را روشن کردم . ده دقیقه بعد دریچه در سلول باز شد : " چیه چیکار داری ؟ " گفتم : " سوزن ته گرد قورت دادم باید برویم بهداری "
زندانبان کمی هول کرد : " چی قورت دادی ؟ سوزن ته گرد ؟ سوزن از کجا آوردی ؟ "
گفتم : " در اتاق بازجویی روی زمین پیدا کردم " . گفت : " این چه کاریه کردی ؟ چیزیت بشه من چه جوابی بدم ؟ زودباش چشم بندتو بزن بریم بهداری "
نقشه ام گرفته بود . خوشحال بودم ، چشم بند را زدم ، دستم را گرفت و با عجله رفتیم بهداری که انتهای سالن بود . " آقای دکتر این احمق سوزن ته گرد قورت داده چیکار کنیم ؟ "
دکتر دستش را گذاشت روی شکمم پرسید : " کجاست سوزنی که قورت دادی ؟! " . گفتم : " فکر کنم سوزن فرو رفته تو رودم ، میسوزه "
دکتر رو کرد به زندانبان و گفت : " نوش جونش سوزنی که قورت داده ، اینا چیزیشون نمیشه برش گردون تو سلولش خودش دفع میشه بعد از چند روز ! "
زندانبان گفت : " آقای دکتر نمیخوای در بیاری سوزنو ؟ یه چیزیش میشه ها میمونه رو دستمون "
دکتر هم گفت که امکانات بهداری اونقدری نیست که بشه در آوردش . برای انتقال به بیمارستان هم باید کارشناسش (بازجو) نظر بده !
همه نقشه ای که کشیده بودم نقش بر آب شد ، گفتم تو چه دکتری هستی خجالت نمیکشی میگی باید بازجو نظر بده . چیزیم بشه مسئولیتش با توئه .
خیلی خونسرد گفت برش گردونید به سلولش .
تا یک هفته سوزش شدیدی در شکمم احساس میکردم اما دریغ از انتقال به بیمارستان . غذا که میخوردم وقتی پایین میرفت انگار نیزه در شکمم فرو میکردند .
یک هفته بعد آزاد شدم و مسقیم رفتم بیمارستان . چند روز بستری بودم . روده هایم عفونت کرده بود . سوزن فرو رفته بود تو رودم و گیر کرده بود . بالاخره در بیمارستان آنهم بعد از آزادی در آوردند :)
الان وقتی این خاطره را مرور میکنم خنده ام میگیرد از کار خودم . دوستانی که انفرادی بودند خوب میفهمند هزاران فکر و دغدغه ذهنی که به سراغ آدم می آید در انفرادی یعنی چی .